دلاور برخیز ! و مرد افتاده بود یکی آواز داد: دلاور برخیز! و مرد هم چنان افتاده بود دوتن آواز دادند: دلاور برخیز! و مرد هم چنان افتاده بود ده ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخیز! و مرد هم چنان افتاده بود هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز! و مرد هم چنان افتاده بود :تمامی آن سرزمینیان گردآمده ، اشک ریزان خروش برآوردند !دلاور برخیز و مرد به پای برخاست نخستین کس را بوسه ای داد و گام در راه نهاد |
دخترک فقیر وبابای مظلوم
این شعر یکم جای فکر کردن داره بخونید بد نیست
دختری دل خسته و زار و غمین
گفت بابا ای عزیز نازنین
این ضعیف از جنس این مردم کیه ؟
از عدالت اصل منظورش چیه ؟
ادامه مطلب ...
جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.
پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
جک از او پرسید: چی شده؟
درک شرایط مردم
ادامه مطلب ...