-
داستان کوتاه سرباز معلول
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:37
داستان کوتاه سرباز معلول داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد. سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم...
-
داستان کوتاه: دانشجوی منطق و استاد بی منطق
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:36
داستان کوتاه: دانشجوی منطق و استاد بی منطق دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟ استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یک استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را...
-
داستان کوتاه خیلی خفن
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:35
داستان کوتاه خیلی خفن دلقک یه تو سری دیگه ...... (صدای خنده تماشاچی ها) چندتا معلق تو هوا و یه زمین خوردن حسابی !! (و باز هم صدای خنده بلند تماشاچی ها) کسی صدای آخ گفتن دلقک رو زیره اون ماسک مسخره نمی شنید . مردم از ته دل می خندیدند دلقک از ته دل اشگ می ریخت . آرامش یک سرباز سال ها بود که می خواست به لحظه ای که مواد...
-
داستان کوتاه بسیار تاثیرگذار
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:33
داستان کوتاه بسیار تاثیرگذار موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او...
-
داستان کوتاه: هرگز زود قضاوت نکن!
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:33
داستان کوتاه: هرگز زود قضاوت نکن! مرد مسنی به همراه پسر ٢ ۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر ٢ ۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد...
-
داستان کوتاه: ازدواج، یعنی همین!
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:32
داستان کوتاه: ازدواج، یعنی همین! شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندومزار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟ شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت . استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:...
-
داستان کوتاه: اثباتی برای وجود خدا !
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:31
داستان کوتاه: اثباتی برای وجود خدا ! مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند. وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد. مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟ آرایشگر جواب داد: کافی است به...
-
داستان کوتاه: عجایب هفتگانه جهان
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:31
داستان کوتاه: عجایب هفتگانه جهان معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند: اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در...
-
داستان زیبا
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:29
داستان زیبا من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث...
-
داستان رز
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:28
داستان رز در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست که کسی را بیابیم که تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه کردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانهام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن کوچکی را دیدم که با خوشرویی و لبخندی که وجود بیعیب او را نمایش میداد، به من نگاه میکرد.او...
-
داستان خفن
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:28
داستان خفن یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟' خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب...
-
داستان: داستان جالب
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:27
داستان: داستان جالب بلافاصله بعد از اینکه زن پیتر از زیر دوش حمام بیرون اومد پیتر وارد حمام شد همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد زن پیتر یه حوله دور خودش پیچید و رفت تا در رو باز کنه همسایه شون -رابرت- پشت در ایستاده بود تا رابرت زن پیتر رو دید گفت: همین الان ۱۰۰۰ دلار بهت میدم اگه اون حوله رو بندازی زمین بعد از...
-
داستان: آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:27
داستان: آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند . آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد " استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟ " شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا " استاد گفت:...
-
داستان آموزنده (عشق)
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:26
داستان آموزنده (عشق) خانمی ۳ پیر مرد جلوی درب خانه اش دید. - شما را نمی شناسم ولی اگر گرسنه هستید بفرمایید داخل. - اگر همسرتان خانه نیستند، می ایستیم تا ایشان بیایند. همسرش بعد از شنیدن ماجرا گفت: برو داخل دعوتشان کن. بعد از دعوت یکی از آنها گفت: ما هر ۳ با هم وارد نمی شویم. خانم پرسید چرا؟ یکی از آنها در پاسخ گفت: من...
-
داستان نیایش زیبا از جک ریمر
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:26
داستان نیایش زیبا از جک ریمر "خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ صلح را هموار کند." "خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ...
-
داستان پاره آجر
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:25
داستان پاره آجر روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت. ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد . مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده...
-
داستان اسکناس مچاله!
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:25
داستان اسکناس مچاله! یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت. سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگا ه...
-
داستان
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:24
داستان همش دلسوزی , همش دل نازکی! همش ترحم! بسه دیگه! یکم به فکر خودش باش! آدم: زیباترین کلمه در زندگی انسانی انسانها! عشق:چی هست حالا؟؟؟!! تفاهم:مسخره ترین کلمه که بین خیلی ها خودشو جا کرده!(یه شباهت واقعی بین من و تو!) ساعت 2:30 نیمه شب: بهترین زمان برای فکر کردن به فردا! و البته حل مشکلات روزمره! (حداقل به یک نتیجه...
-
خنده عبرت
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:23
خنده عبرت گویند: وقتی که برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه آویزان کردند تا او را به آن بیفکنند، طبیعی است که یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای که همه برادران را شگفت زده کرد، از هم می پرسیدند، یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم....
-
خفن: قوانین که نیوتن از قلم انداحت
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:23
خفن: قوانین که نیوتن از قلم انداحت قانون صف: اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد. قانون تلفن: اگر شما شمارهای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود. قانون تعمیر: بعد از این که دستتان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد. قانون کارگاه: اگر چیزی از دستتان...
-
خصوصیات دختران
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:22
خصوصیات دختران ۱- همیشه 3 یا 4 تا خواستگار دکتر و مهندس دارن 2- همشون میگن به هیچ پسری اطمینان ندارن اما با 10.000 تا پسر دوستن. 3- همشون قبل از اینکه باهات دوست بشن BF (دوست پسر ) نداشتن هیچ وقت. 4- BF شون مال خودشونه اما خودشون مال همه هستن. 5- همشون از دم خالی بندن. 6- هیچ وقت روز تولدت یادشون نیست. 7- خیلی اتفاقی...
-
خر کیف یعنی چه؟
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:21
خر کیف یعنی چه؟ خر کیف یعنی سر کلاس کاردانی نشسته باشی، دونفر از جلوی در کلاس رد بشن و بگن :" نه اینجا نیست... اینا بچه های کارشناسی ارشدن "• خر کیف یعنی کلاستو دو در کنی و همون روز استاد حضورغیاب نکنه! خر کبف یعنی اینکه یه لپ تاپ می گیری دستت اما 2 قرون سواد نداری بهت بگن آقای مهندس!• خر کیف یعنی راننده...
-
حکایت
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:21
حکایت هرگاه شادم یاد تو غمگینم می کند. هرگاه غمگینم یاد تو شادم می کند. پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند. در کنار ساحلت من قایقی شکسته ام… تو همان ساحل عشقی که بهت دل بسته ام… ویکتور هوگو میگه : اگه همه ی اون چیزایی که تو سرمه بگم 10 کتابه اما اون چیزی که تو دلمه بگم دو کلمه هست : "دوستت دارم"...
-
چهار دوست
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:20
چهار دوست چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون... اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد...
-
چگونه ترشیده نشویم....
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:19
چگونه ترشیده نشویم.... 1_یقه اولین خواستگار رو بچسبید که شاید تنها شتر بخت شما باشه. 2_ناز و لفت و لیس رو بذارید کنار. 3_در معرض دید باشید، گذشت اون زمان که میگفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم که از آفتاب و از سایه می رنجم 4_ سن ازدواج رو بیارین پایین، همون 17 یا 18 خوبه. بالاتر که برین همچین بگی نگی از دهن میافتین....
-
چطور کفر مامان رو دربیاریم! آموزش برای شش ساله ها
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:19
چطور کفر مامان رو دربیاریم! آموزش برای شش ساله ها تا دیدی مامان دوربین فیلم برداری رو آورده تا از کار قشنگی که داری میکنی فیلم بگیره، دیگه اون کارو نکن . بعد که مامان دوربین رو گذاشت سرجاش ، دوباره همون کار قشنگه رو بکن! با هر اسباب بازی فقط یه بار بازی کن! وقتی مامان تو رو می بره مهد کودک ، حسابی گریه زاری کن. بد...
-
داستان کوتاه:جواب سوال
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:18
داستان کوتاه:جواب سوال یک خانم معلم ریاضی به یک پسر هفت ساله ریاضی یاد میداد. یک روز ازش پرسید: اگر من بهت یک سیب و یک سیب و یکی بیشتر سیب بدهم تو چند تا سیب خواهی داشت؟ پسر بعد از چند ثانیه با اطمینان گفت: 4 تا! معلم نگران شده انتظار یک جواب صحیح آسان رو داشت (3). او نا امید شده بود. او فکر کرد "شاید بچه خوب...
-
داستان: ثروت
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:17
داستان: ثروت مرد ثروتمند و باتقوایی که در حال مرگ بود از خدا خواست تا ثروت و گنجینه خود را به بهشت بیاورد. خدا هم چون مرد ثروتش را از راه حلال درآورده بود و به مستمندان هم کمک کرده بود؛ قبول کرد. مرد ثروتمند به خدمتکاران خود دستور داد تا چمدانی را پر از طلا کنند و داخل تابوتش بگذارند. ساعاتی بعد مرد از دنیا رفت و در...
-
توش یک داستان هم هست
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:17
توش یک داستان هم هست بابا مگه یک تیکه(نظر) چقدر وقتتونو میگیره دلیل راه ندادن افغانی ها به زمین فوتبال : چون هر جا خط کشی میبینن شروع میکنن به کندن ! ******************************* به یک لره گفتند : شما شهرتان اثار باستانی داره ...... لره گفت : نه ولی دارن می سازند ******************************* می دونی فرق من با...
-
تو باید چشمهای سبز داشته باشی
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1388 17:16
تو باید چشمهای سبز داشته باشی سلام امیدوارم خوب باشید اخه من چی بگم بی معرفتا لااقل چند تا نظر بدید تا دل منم خوش باشه که دارم اینجا فعالیت میکنم هرروز به پست خانه می رفتم. آن جا همه مرا میشناختند و میدانستند که منتظر نامه ی تو هستم ، به همین خاطر بود که وقتی چشمشان به من می افتاد ، دست از کار میکشیدند و اظهار تاسف...