داستانهای کوتاه

داستانهای کوتاه

این داستان ها رو بخونید نظرتون رو هم درموردشون بگید

زمان رفتن

18 سالش تمام شده بود ... دیگر زمان رفتن بود ...
وسایلش را با یاد خاطرات تلخ و شیرین لحظاتش جمع کرد و درون کیف قدیمی اش قرار داد ...
همه برای بدرقه او آماده شده بودند ...
هر چهره برایش یک خاطره به همراه داشت, خاطراتی که زندگی اش را تشکیل داده بودند ...
آخرین چهره, چهره ی نگهبان پیر و مهربان پرورشگاه بود ...

زندان زنان

صدای فریاد زنی تاریکی آنجا را ترسناک تر میکرد ...
خورشید طلوع کرد ...
طلوع خورشید بر تاریکی ها غلبه کرد ولی صدای زن هم چنان ادامه داشت ...
فریاد زن جایش را به صدای گریه ی نوزادی داد ...
زندان زنان صاحب یک عضو جدید شده بود ...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد