داستان کوتاه خیلی خفن

داستان کوتاه خیلی خفن

دلقک

یه تو سری دیگه ......

(صدای خنده تماشاچی ها)

چندتا معلق تو هوا و یه زمین خوردن حسابی !!

(و باز هم صدای خنده بلند تماشاچی ها)

کسی صدای آخ گفتن دلقک رو زیره اون ماسک مسخره نمی شنید .

مردم از ته دل می خندیدند

دلقک از ته دل اشگ می ریخت .

آرامش یک سرباز

سال ها بود که می خواست به لحظه ای که مواد منفجره را در میان دست هایش
لمس کرد فکر نکند .

نیمه های شب عرق ریزان از خواب پرید

درزیر نور مهتابی که از پنجره می تابید کابوس لحظات گذشته دور می شد .

سعی کرد یادآوری آن لحظه را به تاخیر بیاندازد

سعی کرد که دوباره بخوابد

ولی حتی نمیتوانست روی خودش را بپوشاند

دیگر دستی نداشت که ....

اشک دختر

دیگه رمقی نداشتم ، حتماْ باید تزریق می کردم
تمام استخونام درد می کرد .
یاد اولین روزی افتادم که با خنده پک به سیگار دوستم زدم .
یاد اولین روزی افتادم که سیگار جواب نداد و بجاش ...
یاد اولین روزی افتادم که صدای خنده دخترم تمام وجودم روشاد کرد .
یاد اولین روزی افتادم که تصمیم گرفتم برای همیشه ترک کنم .
یاد اون روزی افتادم که برای مواد گردنبند طلای ظریف دخترم رو ...
یاد اون روزی افتادم که زنم منو از خونه بیرون کرد

 
دخترم چه گریه ای می کرد .
دیگه طاقت نداشتم ...
مادر رو به دخترش کرد و گفت :
یاد اون روزی افتادم که پدرت اومد خواستگاریم
مردخوبی بود
ولی حیف که معتاد بود
خدابیامرزتش ....

نظرات 1 + ارسال نظر
سارا دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 21:36

رنگ نوشته شما کاملا بده.چیزی دیده نمیشه.ممنون میشم اگ عوض کنید

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد