داستان کوتاه خیلی خفن |
دلقک یه تو سری دیگه ...... (صدای خنده تماشاچی ها) چندتا معلق تو هوا و یه زمین خوردن حسابی !! (و باز هم صدای خنده بلند تماشاچی ها) کسی صدای آخ گفتن دلقک رو زیره اون ماسک مسخره نمی شنید . مردم از ته دل می خندیدند دلقک از ته دل اشگ می ریخت . آرامش یک سرباز سال ها بود که می خواست به لحظه ای که مواد منفجره را در میان دست هایش نیمه های شب عرق ریزان از خواب پرید درزیر نور مهتابی که از پنجره می تابید کابوس لحظات گذشته دور می شد . سعی کرد یادآوری آن لحظه را به تاخیر بیاندازد سعی کرد که دوباره بخوابد ولی حتی نمیتوانست روی خودش را بپوشاند دیگر دستی نداشت که .... دیگه رمقی نداشتم ، حتماْ باید تزریق می کردم |
رنگ نوشته شما کاملا بده.چیزی دیده نمیشه.ممنون میشم اگ عوض کنید